پروفسور حسابی در ایام میان سالی برای شرکت در یک کنفرانس علمی به ژنو سفر و بعد از ۳ هفته مراجعت می کند. فرزند استاد خاطره اولین برخوردهای پدر پس از بازگشت از سفر را چنین نقل می کند:

پدرم از موضوعات جالب و دیدنی، صحبت می کردند. می دانستم، که مهم ترین موضوع برای پدر، اطلاع از وضع درس های من و خواهرم است. می خواستند بدانند، در غیابشان چه کرده ایم. برای این که محکی زده باشم، گفتم: «به نظر شما، اگر فردا شب درس را شروع کنیم، خوب است؟»


پدر گفتند: «بله البته، ولی چرا از فردا شب؟ شاید از همین امشب هم بشود.»

گفتم: «آخر شما خسته هستید و...»

هنوز حرفم تمام نشده بود که پدر گفتند: «همیشه فرصت برای استراحت کردن، پیدا می شود. وقت را نباید از دست داد! امشب وقت کافی داریم، که درس های مدرسه شما و خواهرت را، مرور کنیم ببینم در این مدت که من نبوده ام، چه چیزهایی یاد گرفته اید؟»

آن شب، دو ساعت ریاضی و فیزیک کار کردیم. در مورد درس های دیگر نیز، مرور کوتاهی داشتیم. سه ربع ساعت از نیمه شب گذشته بود. پدر از زحمت هایی، که مادر برای درس خواندن ما کشیده بودند، خوشحال شدند و خیلی از مادر تشکر کردند. وقتی می خواستم از جای خودم و از کنار میز درس بلند شوم، گفتم: «اگر اجازه بدهید، فردا شب، من سوال هایم را، درباره دستگاه تلگرافی که نقشه اش را، قبلا برایم کشیده بودید و من در این مدت آن را ساخته ام ولی کار نمی کند، از شما بپرسم و اشکالاتش را رفع کنم. حالا برویم سراغ خاطرات شما.»

 

اما همان طور که حدس می زدم، پدرم با لبخند هشداردهنده ای گفتند: «اول درس، بعد دستگاه تلگراف و بعد خاطرات.»

شب بعد فرارسید و درس تمام شد و اشکالات تلگراف هم، رفع شد. چند دقیقه ای از شب گذشته بود و من با اشتیاق منتظر شنیدن خاطرات پدرم بودم.

پدر سرشان را، از روی نقشه تلگراف بلند کردند و به شوخی گفتند:  «اول یک عینک بده، تا عینکم را پیدا کنم!»

عینکشان را پیدا کردم و به دستشان دادم. پدرم عینکشان را به چشم زدند، و مرا خوب نگاه کردند. ناخودآگاه احساس کردم، چهره پدرم روشن تر شده و کمی چاق تر و سرحال تر، به نظر می رسند. گفتم: « باباجون معلوم است که الحمدلله سفر به شما خوش گذشته است، هم رنگ پوستتان روشن تر شده و هم چاق تر شده اید.»

پدر گفت: «بله، نفسی کشیده ام، شاید به خاطر دور بودن از بعضی کارشکنی های اداری، شاید هم به خاطر نظم خوب آن طرف ها و ملاحظه احترام به قانون، آرامش بیشتری داشتم.»

بعد نزدیک یک ربع ساعت، از بازدیدی که در سفرشان از یک مرکز شتاب دهنده هسته ای بسیار بزرگ و پیشرفته، به اسم مرکز اتمی سرن داشتند، صحبت کردند. این مرکز، از نظر اهمیت در اروپا درجه اول را دارد. پدرم، توسط یکی از شاگردانشان، در دانشگاه تهران، که حالا از مدیران مرکز اتمی سرن بود، به آن جا دعوت شده بودند. در این سفر، همین شاگرد، امکانات رایانه ای آن جا را، به مدت سه هفته در اختیار پدرم قرار داده بود، که در این فرصت، ۱۳ معادله نظریه بی نهایت بودن ذراتشان را، در آن جا حل کرده بودند. یکی از اخلاق های پسندیده ایشان، که من هرگز آن را فراموش نمی کنم این بود که محال بود، پدر جای دیدنی بروند، موضوع جالبی بخوانند، خبر جالبی بشنوند، ولو علمی ترین خبر هم باشد و ما را به نحوی، در جریان قرار ندهند. هر سنی که داشتیم، هر طور که بود و با هر زبانی که می شد، ما را در جریان مسائل جدید و جالب توجه، قرار می دادند. به یاد آوردم، که پدرم برای حل یک معادله از نظریه خود، باید شش ماه زحمت می کشیدند و اگر به اشتباهی برمی خوردند، شش ماه وقت می گذاشتند، تا آن اشتباه را پیدا کنند. پدر معادلات خود را، با مداد و روی کاغذ شطرنجی، که باعث می شد بتوانند ریز بنویسند، و اگر اشتباهی شد، آن را پاک کنند، انجام می دادند.

روزی به پدر گفتم: «بهتر نیست چند ماه بروید به ژنو، در مرکز سرن سوئیس، تا زودتر تعدادی از معادلات خود را، به نتیجه برسانید.»

پدر گفتند: «نه، هرگز. آن وقت این کار به اسم سوئیسی ها، تمام می شود! من می خواهم به اسم ایران و دانشگاه تهران، تمام بشود.»

اقرار می کنم، که این پاسخ تکان دهنده ترین، صریح ترین و عاشقانه ترین پاسخی بود که از یک دانشمند شنیدم.

منبع : روزنامه خراسان



تاريخ : یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین توسلی | نظرات ()
  • تیم بلاگ | زیبا مد